تبليغاتX
گروه تئاتر خورشيد - نمایشنامه :قصه تلخ طلا

 

 

قصه تلخ طلا

بهروز غريب‌پور

شخصيت‌‌ها:
يونس هانيه
ماهي طلا همزاد
پير چهار مرد مسافر
همسايه‌ها آينه
گروه بازيگران همراه كه نقش همسايه‌ها و آوازخواني گروهي را انجام مي‌دهند.

ترجيحاً موسيقي زنده اجرا شود.
اين نمايشنامه‌ را به ياراني تقديم مي‌كنم كه دوشادوش من سه سال تمام با عشقي به پهناوري خودِ عشق براي بر روي صحنه آوردنِ: 2342 روز بد، ايكارو و به ويژه اپراي عروسكي رستم و سهراب تلاش كرده‌اند. ياراني كه در دو گروه «آيرين» و «آران» ـ گروه‌هايي كه نام فرزندانم بر آنهاست ـ من را، كارم را و عشقم را، صحنه مقدس تئاتر را بي‌چشمداشت مالي دوست داشته‌اند و من عاشقانه آنان را دوست داشته، دارم و خواهم داشت.

دريا متلاطم و ناآرام است. غرش‌هاي پياپي رعد و درخشش برق از دور و نزديك شنيده و ديده مي‌شود. به همراه فرياد آشفته مرغان دريايي. قايق‌هاي بسيار كوچكي در پهنه دريا ديده مي‌شوند كه گرفتار درياي خروشان و خشمگينند. قايق‌رانان سعي دارند از چنگ طوفان قريب‌الوقوع رهايي يابند.

صداهايي از دور و نزديك: يونس!....يونس كجا؟...يونس نرو...يونس نرو.
صداهايي از دورتر: يونس نرو... برگرد.. نرو...يونس. نرو.
صداهايي ديگر: محض رضاي كردگار...يونس نرو...يونس نرو.
آوازهاي جمعي: اين است قضاي روزگار
خشم است آيين بهار
مرغان اگر شيون كنند
زاري كنند برحالِ زار
مرگ است بر پهناي آب
تلخ است و سرد فرجام كار
برگرد نرو دركام مرگ
آسان مگير اين كارزار

قايق‌رانان به‌تدريج دور مي‌شوند، اما از دوردست نيز آواز جمعي آنها شنيده مي‌شود. دريا طوفاني مي‌شود، قايق يونس درهم شكسته و با بادبان پاره در مركز دريا قرار گرفته است.

يونس:[خشمگين و در حالي كه تعادلش دائماً به هم مي‌خورد[ آشفته‌اي؟! ديوانه‌اي؟! آشفته‌تر از تو منم، ديوانه‌تر از تو منم. ‌هان با توام، دريا بگير اين جانِ من....

قرباني بي‌رحمي امواج تو
هان اين منم...
من حاضرم...
ديوانه‌تر از تو منم...
گريان‌تر از اين آسمان
چشمان من
نالان‌تر از مرغان دريايي منم
من را ببر در كام مرگ
از من بگير اين جان من
آه اي خدا! در حسرتِ يك روز خوش
چشم انتظار است همسرم
آسان بگيرم مرگ را، من در برم.
بر شدت عصبانيت يونس و خشم دريا افزوده مي‌شود. بارش باران آغاز مي‌شود اما يونس تور را هر بار با خشم بيشتري در آب مي‌اندازد.
صدايي از قعر دريا: يونس برو
آسان مگير اين كارزار
دريا تو را رخصت دهد
برگرد برو.
يونس: دريا منم
درياي بي‌ساحل منم
من پادشاه ماتمم
اي خشمناكْ آب تلخ
بايد بگيري جان من
آري بگير اين جانِ من
آري بگير اين جانِ من
از من بگير اين نايِ من
اين هستِ من را نيست كن
نابود كن هستي بي‌مقدارِ من.
قايق يونس در حلقه ماهي‌ها قرارگرفته است و او وحشت‌زده به ماهي‌ها و اطرافش مي‌نگرد.
يونس: فرياد رس پروردگار
درياب مرا پروردگار
نابود شو اي روزگار.
باز بر خود مسلط شده و تورش را جمع كرده و از نو به دريا مي‌اندازد.
اي همسر ناسازگار
خونين دلِ اين روزگار
حـق با تو بود
امشب بود فرجام كار
يا من بگيرم روزيم از كام او
چيره شوم بر تلخ آب نابكار
ديگر نبينم من تو را گريان و زار
يا مرگ را در بركشم
ديگر نمانم بي‌قرار.
ماه از پس ابر ظاهر مي‌شود. دريا آرامش نسبي مي‌گيرد و با نواي ماهي‌ها:آه اي خدا! اي كردگار! .... آيينه‌اي از ميان دريا بالا مي‌آيد، دورتا دور قايق يونس چرخي مي‌زند و رو به او قرار مي‌گيرد، آينه در دام يونس افتاده است.
يونس:[فرياد مي‌كشد] خوابم؟! خدا!
آينه: بيداردل باش و ببين
در من نگر، در آينه
خود را نگر در آينه.
يونس: هان كيستي؟!
آينه: از خود بگو، تو كيستي؟ [آمرانه] هان با توام
در من نگر
در آينه ...خود را نگر در آينه.
يونس: نادان نيم
من يونسم
دانم كيم
ساحل‌نشين، دريادلي بي‌اخترم.
آينه: بي‌واهمه
بازم بگو، از خود بگو.
يونس: دريادلي درمانده‌ام
اي آينه!
بي‌قوت و بي‌روزي منم
اي آينه!
داغي بود در سينه‌ام.
من توربافي ماهرم
ماهرترين صياد اين ساحل منم
رنجيده از بخت سياه
نالان‌تر از مرغان دريايي منم
مسكين‌تر از هركس در اين ساحل منم
اي آينه! بشكن مرا اي آينه
يا بخت خفته بازكن
رنجيده خاطر همسرم را
شادكن، يا بشكن مرا، اي آينه.
آينه به سرعت در حالي كه دوباره قايق را دور مي‌زند ناپديد مي‌شود. يونس ناگهان سنگيني تور را احساس مي‌كند و در حال بيرون كشيدن تور مستانه و سرمست مي‌خندد.
يونس: [در حال بيرون كشيدن تور] شد كارگر فرياد من
آخر شنيد اين آسمان فرياد من.
ماهي طلا كه در آينه بر پشت او آينه قرار گرفته است و در درون تور يونس ديده مي‌شود كه براي نجات خود تقلا مي‌كند.
ماهي‌ها: [سوگوارانه] آه اي خدا! اي كردگار!
اين است قضاي روزگار
اين است و هست آغاز كار
تلخ است و تلخ فرجامِ كار.
يونس:[از ديدن ماهي طلا در تور مي‌هراسد] آه اي خدا!
پروردگار!
افسونگر است اين روزگار.
ماهي طلا: آسوده باش
اينك منم در دام تو
ديگر منال از روزگار.
يونس: [ديوانه‌وار] خوابم خدا؟! خوابم خدا؟!
ماهي طلا: بيداردل باش و مرا از دام خود آزاد كن.
يونس: توكيستي؟
جادوگري؟
افسونگري؟
پاسخ بگو،
هان كيستي؟
ماهي طلا: افسون دريا‌ها منم
ماهي طلاي قصه‌ها
ياري‌گر دريا منم
ياري‌گر درياي پير
ياري‌گر پير و جوان
صدها، هزاران مرد و زن
آري منم.
گر من بمانم در قفس
در تور و دام و در قفس
هيهات، هيهات، هيهات
اينان زيان بينند و بس
من را رها كن از قفس
]تقلا مي‌كند[
ديگر ندارم من نفس
من را رها كن از قفس.
يونس: [تور را رها مي‌كند ماهي طلا از نو به عمق آب‌ها برمي‌گردد[ هرگز نخواهم مرگ كس
آزاد شو از دام و قفس
به محض رها كردن تور و آزاد شدن ماهي، ماهي‌ها دّم مي‌گيرند و شادمانه مي‌خوانند.
ماهي‌ها: داناي راز داند چرا او را رها كرد از قفس.
داناي راز داند چرا او را رها كرد از قفس.
صداي ماهي طلا: زين پس غلام تو منم
طوقي فتاد برگردنم
امر تو را گردن نهم.
يونس: جادوگر دريا تويي
سرگشته بر دريا منم
پس تو مرا نابود كن
پس تو مرا نابود كن.
ماهي طلا: من ماهيم
ماهي طلا
با هر غريبي آشنا
فرمان بگيرم از خدا
در بوته پرسش نهم خلق وِرا
خواهي شوي از غم رها
امشب برو فردا بيا
يك شب برو انديشه كن
با خواهشي نزدم بيا
امشب برو انديشه كن
با خواهشي سنجيده و
با خواهشي كز آن نخيزد صد بلا
پيشم بـيا.
دريا در سكوتي عجيب فرو مي‌رود. يونس درمانده به نقطه‌اي كه ماهي طلا از آنجا ناپديد شده است، مي‌نگرد.
يونس: آه اي خدا!
من را رها كن تو رها
از دام اين دنيا رها.
يونس نااميدانه پارو مي‌زند و به‌تدريج نور ناپديد مي‌شود، صداي سوزناكي از آسمان و دريا شنيده مي‌شود.
هم آوازان: [مي خوانند] يونس پريشان است،
پريشان است
پريشان است
از بخت خود نالان، از خود گريزان است.
چندين بار غرش آسمان و هربار بيشتر از پيش شنيده مي‌شود.
كلبه محقر يونس و هانيه، همسرش.
هانيه نگران از پنجره كلبه بيرون را نگاه مي‌كند، صداي ريزش باران از بيرون شنيده مي‌شود....در كلبه باز شده، يونس را چند صياد و ديگران با فانوس‌هايي در دست مشايعت مي‌كنند. يونس ناي وارد شدن به درون كلبه را ندارد، اما عاقبت وارد مي‌شود. دو ماهي در دست او ديده مي‌شود.
يونس: [شرمنده و درحالي كه ماهي‌ها را به سوي او مي‌گيرد[
بيا عزيزم هانيه
گشنه نخواب اين سهم ماست
وسيله‌اند همسايه‌ها روزي‌رسان خود خداست.
هانيه: [ماهي‌ها را از او گرفته و پرت مي‌كند] مال خودت
مال همون كسايي كه فكر مي‌كنن ما گداييم.
يونس: اونا مي‌گن ما گدائيم؟
اونا مي‌گن ما گداييم؟
هانيه: مي‌خواي برن داد بزنن
تو همه جا، جار بزنن
بسه ديگه....بسه ديگه...بسه ديگه
من نمي خوام چشمم به اين و اون باشه
به دست اين و اون باشه
تا كي بايد خفت و خواري بكشم
درد نداري بكشم
من چه كنم كه بخت تو بسته شده
درها به روت بسته شده؟
يونس: حق باتوئه
يه ساله كه من از خدا
چيزي به جز مرگ نمي‌خوام...
هانيه: بكش منو.....
تو هم بمير.
يونس: [متوجه مي‌شود باز كه در كلبه بازمانده است پس به سرعت آن را مي‌بندد] محض رضاي كردگار
آروم بگير
]آهسته و در حالي كه به او نزديك مي‌شود[
فقط بذار برات بگم
امشب تو دريا چي ديدم؟
هانيه: [از او دور مي‌شود] گوش نمي‌دم به حرف تو
خسته شدم از دست تو
برو، برو
به من نگو، به ديوار خونه بگو....
يونس: اگه نگم دق مي‌كنم
بايد بگم...باشه مي‌گم
به ديوار خونه مي‌گم
]يونس رو به ديوار] ديوار نمي‌شه باورت
امشب مي‌دوني چي ديدم؟
يه ماهي طلا ديدم
ماهي افسانه ديدم.
هانيه: بسه نگو، ديگه نگو
دروغ نگو، ديوار مي‌ريزه رو سرت.
يونس: باور بكن به اون خدا
با ماهيه من حرف زدم [به او رو مي‌كند[
هانيه: [از او دور مي‌شود[ بسه ديگه
روتو نكن به سوي من.
يونس: [درمانده] به تو نگم به ديوار خونه نگم
پس تو بگو به كي بگم؟
هانيه: [در حالي كه به اطراف نگاهي سريع مي‌اندازد، تصميم مي‌گيرد و ديگ و طاس و باديه را جلوي او مي‌گذارد[
به ديگ و طاس و باديه
به اين ديگ بدبخت بگو
كه حسرت يه قطره آش مي‌كشدش يواش يواش
]خطاب به ديگ، طاس و باديه] اي طاس بگو بعداً بگو كه خل كيه؟
ديوونه و نادون كيه؟
اي ديگ بگو
بعداً بگو تنها كيه؟
ذليل دست روزگار
جز هانيه ديگه كيه؟
يونس: [مي‌نشيند و خطاب به ظرف‌هايي كه دور و بر او چيده شده است] اي ديگ و طاس و باديه
بذار زنم بهم بگه ديوونه‌ام
خواب ديده‌ام.
باور كنين
خــودم ديـدم
با چشماي خودم ديدم
يـه ماهي طلا ديدم.
هانيه: [به طرف او مي‌رود و با خشم] بسه ديگه دروغ نگو
نصفه شبي دروغ نگو
نه ... نه ... بگو ...
دروغ بگو
به ديوار خونه نگو
به ديگ و طاس و باديه
اصلاً نگو
چيزي نگو
امشب نگو
فردا نگو
فردا برو ميدون ده
قصه بگو، اين قصه رو براي ديگرون بگو
پول بگير و قصه بگو
دروغاي گنده بگو.
يونس: [با خودش و با اين انگيزه كه او را وادار به شنيدن بكند] به من مي‌گفت
زين پس غلام تو منم
امر تو را گردن نهم.
هانيه: [كمي باور كرده است] ماهيه گفت؟!
يونس: [هيجان‌زده] آره [با صداي آهسته‌تر] به هيچكسي چيزي نگو.
هانيه: ماهيه گفت؟!
يونس: نه، من مي‌گم عزيز من
به هيچكسي چيزي نگو
ماهيه گفت: افسونگر دريا منم
سرتا سر طلاس تنم.
هانيه: طلا؟!
يونس: آره طلا، تمام طلا.
هانيه: [مي خندد] هان آفرين عاقل شدي
يه جايي قايمش كردي؟
يونس: نه جانِ من، ولش كردم.
هانيه: دروغ نگو!
يونس: دروغ ؟ دروغ چرا عزيز من؟
هانيه: آخه چرا ؟ بگو چرا؟
يونس: چون كه مي‌گفت وقتي از آب بيرون بياد از آسمون بلا مي‌آد.
هانيه: [به او پشت مي‌كند و خطاب به ديگ[
اي ديگ ديدي نادون كيه؟
يونس: [سرش را توي ديگ فرو مي‌كند[
اي ديگ بگو نادون كيه؟
نادون منم يا اين زنم؟
]رو به هانيه مي‌كند] عزيز من گريه نكن
ماهي طلا قول داده كه هرچي بخوام بهم بده.
هانيه: [با بغض] نادون تويي [ناگهان فكري به نظر مي‌رسد] هرچي بخواي بهت مي‌ده؟
يونس: گفته ولي ...
هانيه: [آمرانه] پاشو برو.
يونس: [جا خورده است] كجا برم؟
هانيه: [در حالي كه در را باز مي‌كند] برو سراغ اون بلا
ماهي طلا
برو بگو...
يونس: نه نمي‌رم
خودش گفته امشب نرم
امشب بايد فكر بكنم
خودش گفته...
هانيه: [در آستانه در و در حالي كه مي‌خواهد فرياد مي‌كشد] باشه نرو....دلت مي‌خواد داد بزنم؟
يونس: [به سوي در مي‌رود] نه. داد نزن
باشه مي‌رم...الان مي‌رم
]در حال بيرون رفتن برمي‌گردد[ خب چي بگم؟
من چي مي‌خوام؟
تو چي مي‌خواي؟
بهش بگم ماهي مي‌خوام؟
تور ِ پر از ماهي مي‌خوام؟
هر روز مي‌خوام؟
بذار امشب فكر بكنم.
هانيه: [مانع برگشتن او مي‌شود] نه نمي خواد فكر بكني
برو بگو
ازش بخواه بارون بياد
همين‌جوري تا صب بياد
باد بياد
طوفان بياد
اين جوري امتحانش كن
نه اين نشد خواسته ما
بارون بياد يا كه نياد
چي چي مي‌شه نصيب ما؟
نرو نرو....وايستا كمي فكر بكنم... [به فكر فرو مي‌رود[
ما چي نداريم كه بخوايم؟
ما ....ما ...ما همه چي بايد بخوايم
چيزي نداريم كه نخوايم
زمين و كشت و كار مي‌خوايم
خونه مي‌خوايم ... باغ مي‌خوايم....قايق مي‌خوايم
]مي خندد] بچه دردونه مي‌خوايم
لباس مي‌خوايم كفش مي‌خوايم
فرش مي‌خوايم ....برو برو بهش بگو
يه مشت طلا......به ما بده...
نه، نه كمه ....چون كه...
گفتي هر چي بخواي به ما مي‌ده
يه مشت طلا
خيلي كمه....آره ...آره
اگه طلا داشته باشيم...
برو، بگو يه صندوق طلا بده....
يونس: [مي‌خواهد برود] برم بگم يه صندوق طلا بده؟
هانيه: [استنباط ديگري از حرف او مي‌كند] حق با توئه،
عاقل شدي
اگه تويي، تك تكشو
به ديگرون بايد بدي
]اداي او را در مي‌آورد] بيا پدر اين سهم تو
بيا ننه اين مالِ تو
بيا بگير اي خواهرم
اين سكه‌ها هم سهم تو
حق با توئه
يه صندوق طلا كمه
]مكث مي‌كند و با بغض در گوشه‌اي مي‌نشيند] منو نيگا
منم شدم شبيه تو،
تو خل شدي منم شدم خل مثل تو
]گريه مي‌كند] اي واي خدا! اي كردگار!
چرا شدم ذليل دست روزگار.
يونس: [روبروي او مي‌نشيند] چي كار كنم؟برم؟نرم؟
هانيه: سر به سرم ديگه نذار
فردا برو سراغ كار
دريا نرو...
برو به شهر
سراغ كار
يه لقمه نون گير بيار
من حتم دارم، تو خواب ديدي
بدبختي‌هات زياد شده
هذيون مي‌گي ديگه نگي
چيا ديدي
ديگه نگو چي خواب ديدي.
يونس: مثل خوابه تو راست مي‌گي
]با خودش] آره فقط تو خوابه كه
يه آدم بيچاره‌اي مثل يونس شوهر تو
با ماهي‌ها حرف مي‌زنه.
در را مي‌بندد و در گوشه‌اي زانوي غم بغل گرفته و به فكر فرو مي‌رود، اما ناگهان بر مي‌خيزد.
يونس: تو مي‌توني
تا وقتي كه من مفلسم
بهم بگي ديوونه‌ام
هذيون مي‌گم
بايد به تو نشون بدم
يالا بگو
به شوهر ديوونه‌ات
يه چيز بگو
چيزي بخواه
از من بخواه
چي كار داري
بذار نشه
اگه نشد
برنده تو
بازنده من
عاقل تويي
ديوونه من.
]بر سر او فرياد مي‌كشد[
بگو، بخواه.
هانيه: [جا خورده است[ برو....بگو...
ازش بخواه
]به ظرف‌ها خيره مي‌شود[
كاسه و طشت و ديگمون طلا بشه
حصيرمون طلا بشه
اين، اين، اين، اين، اين...
كاسه آب، ديگ مسي طلا بشه
طشت مسي طلا بشه
حصير پاره‌مون طلا بشه
گوشواره‌هام، خلخال پام، اين جاروئه
اين پاروئه
طلا بشه.
]با طعنه] اگه نشد؟!
يونس: ديگه سراغت نمي‌آم.
هانيه: بذار منم باهات بيام.
يونس: نه نمي خواد توام بياي....تنها مي‌رم.
يونس با قدرت در را باز مي‌كند .صداي رعد و برق و باران شدت مي‌گيرد. او خارج مي‌شود.
هانيه: [با خودش] يعني مگه اين ممكنه؟!
كه ديگ مس طلا بشه؟
آفتابه قراضه‌مون طلا بشه؟
]نگران] نره يونس گرفتار بلا بشه.
به سرعت به طرف پنجره رفته، آن را باز مي‌كند.
يونس!...يونس!
او چندين بار همسرش را صدا مي‌زند . اما صدايش در صداي غرش رعد و برق و باران گم مي‌شود. هانيه زار مي‌گريد و درمانده در گوشه‌اي مي‌نشيند. همزاد هانيه در آستانه در ظاهر شده و روبروي او مي‌نشيند.
همزاد: من بميرم براي تو، گريه شده خوراك تو.
هانيه: درد و دل روز و شبم شده عذاب براي تو.
همزاد: نه. نه. بگو من چه كنم براي تو؟
هانيه: كاري نكرد دعاي تو.
همزاد: صبر بكن و بي‌تاب نشو
باز مي‌شه روزنه‌ها به روي تو.
هانيه: باز نمي‌شه روزنه‌ها....
سياه شده، طلسم شده، هستي ما.
همزاد: سياه نباشه دل تو
دعا كنم براي تو.
هانيه: بيزار شدم از همه كس
خونه شده برام قفس
من از همه بدم مي‌آد
از همه كس بدم مي‌آد
از خودم و از يونسم بدم مي‌آد.
همزاد: تو بد نبودي هانيه
بدخواه نبودي هانيه
آبي آسمون بود دل تو، مثل بلور بود دل تو....
سنگ صبور و مهربون بود دل تو ...
تو بد نبودي هانيه.
هانيه: حالا بدم
غبار گرفته دلمو
زنگار گرفته دلمو
تموم ابراي خدا پوشونده روي دلمو
خيلي بدم، من بد شدم من چه كنم؟
از همه كس خسته شدم
از هـمه كس بـدم مـي‌آد
از خودمم بـدم مي‌آد.
همزاد: شب كه مي‌آد
خيال مي‌آد سراغ تو
كينه مي‌آد سراغ تو
من كه توام خود توام
بهت مي‌گم دعا بكن
كينه نياد سراغ تو.
هانيه: [گريه مي‌كند[ گوش نمي‌دم به حرف تو. تو هم برو.
همزاد: يعني نيام سراغ تو؟
كسي نياد سراغ تو؟
اگه دلي نسوزه و خوبي نخواد براي تو
كسي نياد سراغ تو
آخه مي‌ارزه اين جهان
براي من؟ براي تو؟
هانيه: [فرياد مي‌كشد] برو، برو، برو، برو
همزاد: صد بار بگو، برو، برو
من نمي‌رم.كجا برم؟
هانيه جان من با توام من خودتم.
هانيه: اگه مني، به من بگو كه من كيم؟
همزاد: آشفته‌حال و بي‌قرار
دنيا شده برات حصار.
هانيه: مي‌آد زمستون و بهار
ابر دلم بارونيه
اشك مي‌ريزم هزار هزار
كسي كه نيست بهم بگه
آخه چرا تو زنده‌اي
براي چه تو زنده‌اي؟
همزاد: زندگي اينه هانيه.
هانيه: گم‌شه بره اين زندگي. بره نياد اين زندگي،
اگه همينه نمي‌خوام
زندگي اينه نمي‌خوام.
كاردي را از گوشه‌اي برمي‌دارد و مي‌خواهد آن را به شكمش فرو كند، اما صداي مهيبي او را متوقف مي‌كند. همزاد ناپديد مي‌شود. صداي رعد و برق شديد شنيده مي‌شود. خانه براي لحظاتي در تاريكي فرو مي‌رود. پس از روشنايي مجدد خانه، تمام ظروف و وسايل محقر خانه طلايي شده‌اند. حتي كارد دست هانيه طلايي شده است. هانيه با تعجب فوق‌العاده كارد را در هوا گرفته است و با لذت و ناباوري آن را نگاه مي‌كند. زبانش بند آمده است و پس از بوسه‌اي كه بر كارد مي‌زند.
هانيه: كا.....ر....د طلا....جا....رو...طلا....طشت طلا
حصير طلا، نون كپك‌زده طلا
واي خدا! واي خدا! ....چـِ ...
چراغ طلا، سيخ طلا، ساج طلا
خمره خالي شده آرد طلا
حالا به سرعت و با هيجان هر شي طلايي شده را ورانداز مي‌كند و با ريتمي فزاينده مي‌گويد و مي‌چرخد و مي‌خندد.
هانيه: طلا طلا طلا شده
ظرف گلي طلا شده
حصير پاره‌پوره‌مون طلا شده
از وراي پنجره ريزش باران طلا به چشم مي‌خورد. چكه‌هاي طلا از سقف فرو مي‌ريزد.
هانيه: [پنجره را با وحشت و هيجان باز مي‌كند[
بارون روي بام طلا
چكه بوم شده طلا
تنورمون طلا شده
سيخ و سه پايه سياه طلا شده
آهاي! آهاي! همسايه‌ها!
بيچاره‌ها!
بازم بگين بيچاره‌ام
بياين.....بياين...
آهاي....آهاي...
تموم شده غصه ما
چقدر خوبه خونه ما
پر از طلاس خونه ما.
از شدت هيجان و چرخ زدن مي‌افتد و با صداي همهمه جمعيت به خود مي‌آيد
صداي جمعيت: طلا، طلا، طلا نيگا كنين بارون روي بوم طلا.....
حالا جمعيت در همه جاي خانه و بيرون خانه با شگفتي به همه اشياي طلايي نگاه مي‌كنند.
جمعيت: طلا طلا شده
طشت مسي
ظرف گلي
خمره آرد طلا شده....
يكي: نيگا كنين تور طلا
طشت طلا ...
يكي ديگر: فرش طلا تور طلا
پارو طلا
ديگري: ريسه سير طلا شده...
يكي: [با حالتي دلقك‌وار مي‌رقصد و مي‌خواند] پارو طلا، جارو طلا، طلا، طلا، طلا، طلا، طلا
طاس طلا، آفتابه قراضه‌شون طلا شده
قفل و كليد درشون طلا شده
طلا طلا طلا شده
چي نشده؟همه‌چيشون طلا شده
واي خدا! واي خدا! واي خدا! واي خدا!
]دور خودش مي‌چرخد] منگِ سرم خاك به سرم
دنيا اومد روي سرم
كسي نگه كه من خرم
باد بزنين هوا بياد دور سرم
پريده عقل ناقصم
اي واي خدا! اي واي خدا!
كسي نگه كه من خرم
گيج مي‌خورد و روي خمره بزرگ آرد طلايي شده مي‌افتد و در همان حال خمره را لمس مي‌كند، بعد با ولع ليس مي‌زند.
خمره طلاس يا من خرم [مي‌افتد[
هانيه به خود مي‌آيد و مرد نيمه‌بيهوش را از روي خمره پس مي‌زند و به همه حمله مي‌كند.
هانيه: برين بيرون ظرف طلا نديده‌ها
فرش طلا نديده‌ها، جارو طلا نديده‌ها
بله آره طلا شده، گوشواره‌هام طلا شده
خلخال پام، نيگا كنين طلا شده
خودم خواستم طلا بشه
خودم گفتم طلا بشه.
همان مرد نيمه‌بيهوش در حالي كه نان كپك‌زده طلايي روي زمين را برداشته و سَق مي‌زند.
مرد: حق با توئه ...طلاي ناب
من كه....نديده‌ام به خواب.
صداي رعد و برق مهيبي شنيده مي‌شود. بخشي از آسمان كه از وراي پنجره ديده مي‌شود به رنگ قرمز در مي‌آيد.
يكي: [هراسان] به آسمون نيگا كنين [همه به سمت پنجره هجوم مي‌برند] قرمز شده اين آسمون.
يكي ديگر: كي بود مي‌گفت بلا مي‌آد
بلاي جان ما مي‌آد.
آهان آره
يادم اومد كي بود كه گفت
كولي آواره مي‌گفت
بلا مي‌آد
بلاي ناگهان مي‌آد
همه: [وحشت زده] بلا به دور، بلا به دور
همان مرد: [درحالي كه گيج و منگ كاسه گلي طلا شده را برداشته، بلند مي‌شود] بد نشده
طلا شده
نيگا كنين
جونِ دلم
قربون اين طلا برم
كاسه آب
طشت مسي
طلا شده
فداي اين طلا بشم.
هانيه: [در حالي كه كاسه آب طلا شده را از چنگ او بيرون مي‌آورد] بده به من [به همه] بلا به دور؟!
چرا مي‌گين بلا به دور؟
يك نفر: طلا، كمش، آره خوبه
زياد كه شد اين جوري شد بد چيزيه
اي واي خدا! بلا به دور.
هانيه: اي سق سيا، به تو نمي دم من طلا
نه كه به تو
به هيچ كسي من نمي‌دم از اين طلا.
ناگهان به سوي چماقي كه گوشه كلبه است خيز برمي‌دارد و مي‌خواهد با آن جمعيت را براند، اما چماق هم طلايي شده است و او ترديد مي‌كند.
هانيه: نيگا كنين
چماق دست من طلاس
حيف تن و سر شماس
برين بيرون
گمشين برين
هري برين
بيرون برين.
همان مرد: چقدر خوبه چماق طلا!
بيا...بيا يكي بزن
يكي كمه، ده تا بزن رو سر ما.
هانيه: [در حالي كه چماق را به سينه مي‌فشارد]نمي‌زنم هرچي طلاس حيف تن و سر شماس.
يونس از لاي جمعيت راهي مي‌يابد و وارد كلبه مي‌شود. او از ديدن جمعيت و حالت هانيه و ديگران و همچنين ظروف و وسايل طلايي غرق شگفتي شده است.
همان مرد: [به يونس] اين هانيه عجب بلاس!....
سردسته جادوگراس
يونس: اينجا كجاس؟! خونه ماس؟!
يكي: بله يونس.مال توئه، مال شماس.
يونس: [درحالي‌كه با شگفتي كاسه‌اي را بلند كرده و نگاه مي‌كند] كار خداس، مال من و مال شماس.
همان مرد: قربون هرچي باوفاس!
هانيه: [اداي يونس را در مي‌آورد] مال من و مال شماس.
نترس بگو
هانيه هم كلفت و دربون شماس.
يونس: [شرمنده به همان مرد] خسته بوده
نخوابيده
حاصل بي‌خوابي چيه؟
همان مرد: پرت و پلاس.
خودش ريسه مي‌رود و ديگران نيز به تبعيت از او مي‌خندند. هانيه ديوانه‌وار به مرد حمله مي‌كند اما ناگهان فكري به نظرش مي‌رسد و ماهي‌هاي افتاده بر روي زمين را به طرف مرد مي‌گيرد.
هانيه: تنها اينا مال شماس.
مرد: [با شگفتي] اي واي خدا! از اين دوتا يكيش طلاس.
هانيه فوراً متوجه اشتباهش شده، پس ماهي طلايي را برداشته و ماهي ديگر را به طرف مرد دراز مي‌كند.
هانيه: حق با توئه يكيش طلاس
بوگندوه مال شماس
طلا بلاس؟پس مال ماس.
يونس: [مات و متحير[ همسايه‌ها شرمنده‌ام
بذارين من با زنم حرف بزنم
آخه منم نمي دونم اينجا كجاس؟
كلبه ماس؟ كابوس ماس؟
اين هانيه زن منه؟!
يا هيولاس
نيگا كنين، غذا نداريم
ولي ظرف غذامون از طلاس!
پيرمرد: بلا به دور....بلا به دور...
همه در حالي كه هنوز شگفت‌زده‌اند خارج مي‌شوند. يونس به هانيه نزديك مي‌شود.
هانيه: ديدي؟ ديدي؟
بد پيرزن چشاش مثل جغد سياس
برو بمير ما خونه مون پر از طلاس
]آهسته] هرچي باشه
پشت ماها به كوهه غلامِ ما ماهي طلاس.
يونس هاج و واج به هانيه خيره شده. اما هانيه در تلاش است كه ابتدا پنجره را بپوشاند و بعد به دنبال جاي مطمئني مي‌گردد كه ظروف و وسايل طلا شده را پنهان كند. سرانجام خمره خالي آرد نظرش را جلب مي‌كند و فوراً خودش داخل خمره شده و با حالتي جنون‌آميز به يونس رو مي‌كند، يونس مانده است كه چه بگويد.
هانيه: چيزي نگو، بده به من كاسه و بشقاب طلام
كارد طلام، طشت طلام، طاس طلام....
يونس: بابا، عزيزم هانيه!
هانيه: آروم بگير
بابا، عزيزم هانيه!
بابا، عزيزم هانيه! ...
ديدي خودت
دزدن همه
دزد و حسود و تنگ‌نظر
نزديك شده به ما خطر
بده، بده.
يونس: [در حالي كه از سر ناچاري ظرف‌ها را به همسرش مي‌دهد و او آنها را داخل خمره گذاشته و با شگفتي فراوان ظرف يا شيء ديگري را به هانيه مي‌دهد] نگو عزيزم. يعني كه چه دزدن همه؟!
هانيه: تو حرف نزن
بده به من
هرچي طلاس
حرفاي تو پرت و پلاس
اينا همه دزدن، همه
بده به من هرچي طلاس.
در اين فاصله تقريباً همه اشيا داخل خمره قرار گرفته است. يونس خسته و نالان به خمره تكيه مي‌دهد و ماتم‌زده مي‌نشيند. هانيه از خمره سرش را بيرون مي‌آورد.
هانيه: پاشو، نشين.
يونس: چي كار كنم؟
هانيه: برو بيرون يه گشت بزن
من حتم دارم يكي همين دور و براس تو، گشت بزن نياد كسي، دور و برم پر از طلاس.
جنون‌آميز مي‌خندد، سپس با خشم به يونس نگاهي مي‌اندازد. يونس ترديد دارد، اما سرانجام بالاپوش كهنه‌اي بر دوش انداخته و بيرون مي‌رود... همزاد از پشت خمره ظاهر مي‌شود. هانيه از داخل خمره و در حالي كه صدايش زنگ‌دار است و طنين انداخته.
همزاد: يه چيز بگم؟
هانيه: آره بگو همزاد من.
همزاد: بسِ ديگه چيزي نخواه.
هانيه: چيزي نخوام؟ [به‌شدت مي‌خندد] من عاشق قصر طلام ... من عاشق قصر طلام....
همزاد در پشت خمره ناپديد مي‌شود. صداي خنده هانيه با صداي مهيب رعد و برق يكي مي‌شود.
با صداي امواج دريا صحنه بعدي آغاز مي‌شود. يونس روي دريا و در قايق ايستاده است.
يونس: [با صدايي لبريز از عجز و درماندگي[
طلا، طلا، طلا، ماهي طلا
طلا، طلا، طلا، ماهي طلا
ماهي طلا لحظه‌اي آشكار و بعد ناپديد مي‌شود، اما صداي او شنيده مي‌شود.
صداي ماهي طلا: فرمان بده، من حاضرم.
يونس: درمانده‌ام.
صداي ماهي طلا: من مونسِ تو يونسم
با من بگو از خواهشت.
يونس: يك روز ما در حسرتِ نان و غذا
امروز ما در حسرتِ قصر طلا...
درمانده‌ام ماهي طلا.
صداي هانيه: دست انداخته
ما دو تا رو ماهي طلا
ديگ طلا، طشت طلا
پارو طلا، جارو طلا
سيخ و سه پايه از طلا
چكه بارون از طلا
اما ما چي؟
عين گدا
خونه مونم عيناً شده دندون طلا
زير طلا پوسيده و بيرون اون برق مي‌زنه
هزار برابر طلا.
ماهي طلا: همسر تو طلا مي‌خواست.
يونس: يه چيز ديگه مي‌خواد حالا
يه قصر مي‌خواد
تمام آجراش طلا
در، از طلا، پنجره‌هاشم از طلا
كنگره و هره بامش از طلا، تمام طلا.
ماهي طلا: خواهي توهم قصر طلا؟
هان با توام؟خوابي چرا؟
يونس: بيدار و در خوابم هنوز.
ماهي طلا: آشفته‌اي آيا هنوز؟
يونس: آشفته‌ام، خواب پريشان ديده‌ام
مار و طلا و مرگ بد
از وحشت آشفته خواب
آشفته‌حالم من هنوز
ماهي طلا: مار و طلا و مرگ بد
بگزين ميان خوب و بد
يونس: [ترديد مي‌كند و بعد از مكثي طولاني[
شايد اگر قصرم دهي
آرام گيرد خوي بد.
ماهي طلا: من گفته‌ام از من بخواه
چيزي بخواه كز آن نخيزد صد بلا
اينك تو و قصر طلا
زين پس برو انديشه كن
بگريز از اين طوق طلا.
ماهي‌هاي ريز و درشت قايق يونس را در ميان گرفته، سوگوارانه مي‌خوانند. صداي فرورفتن چيزي در دوردست شنيده مي‌شود.
يونس: ماندم ميان خير و شر
ماهي‌ها: داغي نشسته بر دلم
آه اي بشر! آه اي بشر!
سرگشته‌حال و بي‌خبر
آه اي بشر! آه اي بشر!
ماندي ميان خير و شر
غافل تو ز بيم و خطر
اين است كردار بشر
هردم ميان خير و شر
يونس پارو مي‌زند و دور مي‌شود.
با هر بارصدا و درخشش رعد و برق قطعه‌اي از قطعات قصر طلايي آشكار مي‌شود. سرانجام قصري با ظاهري نامأنوس و تركيبي از همه اشكال قصرها ديده مي‌شود. چهار نفر با هيبت‌هاي عجيب و غريب با كلاه‌ها، بادبزن‌ها و گردن‌بندهايي كه پوشيده و به خود آويخته‌اند وارد شده و پيداست كه به قصد آشكار كردن راز پديد آمدن قصر در ميان كوچه‌ها و كلبه‌هاي حقير، نمايشي ترتيب داده‌اند. گفتگوي آنها در آغاز آهسته است.
اولي: تو چي مي‌گي؟
دومي: يادم مونده.
سومي: تو چي مي‌گي؟
اولي: اون چيزي كه بايد بگم حتماً تو هم آماده‌اي؟
چهارمي: ديشب تا صب تكرار كردم كه چي بگم!
اولي: يونس كه نيس؟
چهارمي: حتماً كه نيس.
يونس ديگه جاش اينجا نيس
تو كوچه‌ها راه مي‌ره و حرف مي‌زنه
خدا مي‌دونه كه چشه.
دومي: هر كه بامش بيش
بـرفش بيشتر
هركه مالش بيش
غصه دنياش بيشتر
سومي: بسه ديگه شروع كنيم.
دومي: من حاضرم. [با صداي بلند و به نحوي كه هركسي داخل قصر باشد صداي او را بشنود] بالاخره، تو اين همه خونه‌هاي درب و داغون خونه يه آدم ديديم....
اولي: خونه كه نيس!
چهارمي: آه، بله حق با شماس. خونه كه نيس قصر طلاس.
سومي: نه! ... نمي‌شه باورم ... شما مي‌گين قصر طلاس!
[جلو مي‌رود و به ديوار دست مي‌كشد] بله ... بله ... بله [با صداي بسيار بلند] حق با شماس تك‌تك آجراش طلاس! شمش طلاس!
هانيه از پشت پنجره سرك مي‌كشد و از تعريف و توصيف آنها لذت مي‌برد. آنها او را مي‌بينند اما وانمود مي‌كنند متوجه حضور هانيه نشده‌اند.
اولي: گمون كنم كه خواب باشه صاحب قصر.
دومي: بله آقا! يه قاعده‌س
يه عده‌اي بيكاره‌ها
بيچاره‌ها
بايد برن دنبال كار
خب معلومه
كه صاحب چنين جايي
آسوده از بدبختي اين روزگار
در پر قو خواب باشه و اصلاً نباشه بي‌قرار.
سومي: برو كنار....بنده نمي‌گيرم قرار
دلم مي‌خواد دربون و خدمتكار قصر ... [در مي‌زند[
هانيه: چيه؟كيه؟بازم گداس؟
سومي: باز كن درو بانوي خوب خدمتكار.
هانيه: [پنجره را باز مي‌كند] بانو منم
بانوي اين خونه منم
برين كنار، دست نزنين
به آجراي قصر من
برين كنار.
چهارمي: بـزرگـوار! [به ديگران] سلام كنين، تعظيم كنين. [هر چهار نفر تعظيم مي‌كنند] خيال كردين ما گشنه‌ايم؟ اصلاً نداريم كسب و كار؟
اولي: بانو، خانم بزرگوار! ما تاجريم....مسافريم.
هانيه: [در حالي كه نيمي از بدنش را از پنجره بيرون آورده است تا آنها را خوب ببيند] آهان شمام مثل منين؟ مسافرين؟
دومي: يعني شمام مسافرين؟
هانيه: بله .... آره ... مام مسافريم!
اولي: من حدس زدم...
سومي: با قصرتون مي‌رين به گوشه و كنار، هوم آهان خوش بگذره دريا كنار، بانو، خانم، بزرگوار!
چهارمي: اي روزگار! اين‌جوريه اين روزگار، يه خانمي با قصرشون مي‌ره به گوشه و كنار، اين شهر اون شهر، بالاي كوه، پايين كوه، دريا كنار.
دومي: [حرفش را قطع مي‌كند] بال كه نداره قصرتون؟
اولي: آروم بگير ... سؤالاي گنده‌تر از دهن نكن فضولي رو بذار كنار ...آقا كجان؟
هانيه: آقا؟ آقا كيه‌ن؟!
سومي: [به ديگران] نيگا كنين
كشته منو تواضع و فروتني ...
همسرتون بزرگوار.
هانيه: آهان! آقا، بدبخت نمي‌گيره قرار
مي‌ره بيرون، عادت داره به كشت و كار
مي‌ره سراغِ ... چي بگم؟
يه زهر مار ... بي ادبم؟
سومي: نفرمايين كشته منو اخلاقتون
اما ...آخه ....اين ممكنه؟ صاحب قصر
با اين همه مكنت و مال
بره سراغ كشت و كار
هانيه: چي‌كار كنم؟عادت داره
گدا كه نيس اون تاجره
بله....آره....اون تاجره
گاهي مي‌ره به كشت و كار
چي مي‌دونم مي‌ره شكار
مشغول مي‌شه همين جوري
آخه نمي‌گيره قرار
دومي: [خودماني‌تر[ شمام نمي‌گيرين قرار، درست مي‌گم؟
هانيه: حق با شماس منم نمي‌گيرم قرار
دور تا دور قصر طلام
گرسنه‌ها و تشنه‌هان
نه فكر كنين يكي دوتا
هزار هزار، يكي ازم سكه مي‌خواد
يكي ازم نسيه مي‌خواد
خب معلومه آقا بايد فرار كنه
منم نمي‌گيرم قرار
سومي: يعني كه كارد رسيده به استخونو ... بايد بگين الفرار ...
هانيه: [جنون آميز مي‌خندد] خوب چيزي گفتين الفرار !
به من چه كه گرسنه‌ان
كوفت مي‌خورن يا زهرمار
دومي: آخ كه چقدر حق با شماس
با اين حساب درسته كه قصر شما
تموم آجراش طلاس
ولي انگار قلعه و زندون شماس
پيله زده به دورتون صد تا حصار
هانيه: واي كه چقدر حق با شماس
شبا تا صب نمي‌خوابم
ندارم آروم و قرار [بغض مي‌كند[
اولي: بغضم گرفت ...
اگه مي‌شه بدين به من يه چيكه آب.
هانيه از پشت پنجره دور مي‌شود و پس از لحظاتي با يك كاسه سفالي لب شكسته بر مي‌گردد و مي‌خواهد آن را به مرد بدهد.
هانيه: بيا بگير.
اولي: [ مي‌كند] عجب! عجب!
كاسه آب سفاليه!
حدس مي‌زنم بانوي من
كاسه آب مال همين بيچاره‌هاس
مال همين همسايه‌هاس
چهارمي: حقا كه اين كاسه گلي حيف شماس!
هانيه جا خورده و غافلگير شده است و كاسه را رها مي‌كند.
هانيه: من چه كنم؟ تقصير اين ماهي طلاس؟
سومي: چي فرمودين؟
چهارمي: چي فرمودين؟ ماهي طلا؟
هانيه: [دستپاچه] ماهي طلا ... آخه مي‌دونين كه چيه؟
شوهر من خيلي بلاس
اسم باباش ماهي طلاس
آخه ...آره...چطور بگم؟
ولي مي‌گم [آهسته[ تاجر الماس و طلاس
بو نبرن همسايه‌ها، ماهي طلا
تاجر الماس و طلاس ما بش مي‌گيم
بابا طلا، ماهي طلا خونه‌ش كجاست؟
]ريسه مي‌رود] خب معلومه خنگ خدا تو درياهاس!
هر چهار نفر مي‌خندند. هانيه متوجه اشتباهش مي‌شود و با غيظ و نفرت از پشت پنجره دور مي‌شود، ولي صدايش به گوش مي‌رسد.
صداي هانيه: گم شين برين، گم شين برين، ماهي طلا غلام ماس!
دوباره سرش را از پنجره بيرون مي‌آورد.
هانيه: گم شين برين
اينجا خونه‌س يا دادگاه‌س
تقصير اين ماهي طلاس
زير پامون يه بورياس
در و ديوارِ خونه‌مون خشت طلاس!
اولي: جسارتاً ... بانو خانم بزرگوار!
ماهي طلا گوشش به فرمان شماس؟
هانيه: بله. آره ماهي طلا غلام ماس،
غلام ماس
پنجره را به‌شدت مي‌بندد. چهار نفر درمانده و متحيرند.
اولي: نره، بگه يا جاي ما يا جاي اين بيچاره‌هاس.
دومي: اگه اينه حتماً مي‌گه
سومي: من فهميدم كينه به دل گرفته اون
دشمن ما بيچاره‌هاس.
چهارمي: يعني مي‌گين بود و نبود ما همه‌مون دس ايناس؟
اولي: اينا كين...دست خداس!
به‌سرعت خارج مي‌شوند. هانيه پس از رفتن آنها با احتياط پنجره را باز مي‌كند.
هانيه: يونس ... يونس [درمانده] اين شوهر نادون من چطور شده؟
كسي كه نيس بگه كجاس.
دوباره پنجره را مي‌بندد و پرده پاره آن را مي‌اندازد.
شب است.
داخل قصر شباهت فراواني به كلبه محقر آنها دارد. اما اضافاتي همچون چند سرستون طلايي، چند لكه طلايي آن را عجيب و مضحك‌تر كرده است.
يونس با عصبانيت و تندتند در حال تور بافتن است. هانيه ظروف برگشته به حال اول را دور خود جمع كرده و گريه مي‌كند.
يونس: [در حال تور بافتن[ ديوونه‌بازي كافيه!
امشب مي‌رم بهش مي‌گم
ما نمي‌خواهيم قصر طلا
بردار ببر قصر طلا، طوق بلا!
هانيه: [با خشم] غلط نكن. تو نمي‌خواي من كه مي‌خوام.
يونس: من نمي خوام. قصر طلاش پوشاليه.
هانيه: كاهدونه اون كله تو
توش خاليه
برو بگو
وقتي چيزي به ما مي‌دي نصفه نده
نيمه نده
چه فايده؟
يه قصر دادي توش خاليه
قرار نبود اينجور بشه
طلاي ظرفا محو بشه
طلاي طاس و باديه
يونس: [با خشم به طرف او رفته و برسرش فرياد مي‌كشد[
كاهدون كه نيس كله تو
به من بگو چيش عاليه؟
راه مي‌افتن تو كوچه‌ها
هوم مي‌كنن
بهم مي‌گن: اسم باباش ماهي طلاس
تو خونه‌شون گداخونه
ديواراشون خشت طلاس
به من بگو كجاي اين كار عاليه؟
اين قصري كه توش خاليه؟
با ما همه دشمن شدن اين عاليه؟
تو راس مي‌گي چه فايده
اين قصري كه توش خاليه؟
هانيه: بازم مي‌گم كاهدونه اون كله تو
توش خاليه وقتي مي‌ري چيزي بخواي
نصفه مي‌خواي ... به من بگو اونجا مگه عطاريه؟
بساط كه نيس يكي يكي ازش بخواي
ماهي طلا اينو مي‌خوام اونو مي‌خوام
برو بگو من همه چي از تو مي‌خوام
قصر طلا، ظرف طلا، فرش طلا ....
من همه چي از تو مي‌خوام
بي كم و كسر، نوكر مي‌خوام، كلفت مي‌خوام
دربوناي چيزفهم مي‌خوام
كالسكه و كجاوه و مهتر مي‌خوام
اسب مي‌خوام با زين و برگ
چون كه اگه اينو نگي
ماهي طلا خيلي بلاس اسب مي‌ده
بدون زين و برگ مي‌ده!
آره چي بود؟
آره آره كالسكه و كجاوه و مهتر مي‌خوام
اسب مي‌خوام با زين و برگ صد تا مي‌خوام
گوشواره طلا مي‌خوام النگوي طلا مي‌خوام
ياقوت مي‌خوام، الماس مي‌خوام
نصفه و ناقص نمي‌خوام
هان يه چيزي ... همسايه پولدار مي‌خوام
آره آره همسايه پولدار مي‌خوام
يونس: [او را دست مي‌اندازد] برم بگم دزد نمي خوام؟
هانيه: [مكث مي‌كند و بعد از اين پيشنهاد استقبال مي‌كند[
هان آفرين اين عاليه!
دزد نمي‌خوام، دزد نمي‌خوام، دزد نمي‌خوام
]بلند شده و نعره مي‌زند[
شمشير مي‌خوام نگهبون دلير مي‌خوام
حاضريراق، آماده‌باش
شمشيرزن و دلير مي‌خوام
آره بگو دزد نمي‌خوام
فقير و گشنه نمي‌خوام برو ... برو ... برو ...
دو نفر كه به طرز اغراق‌آميزي مسلحند با شمشيرهاي تيز و بلند و آماده حمله به طرف مقابلشان از منظر هانيه در گوشه‌اي از كلبه ظاهر مي‌شوند.
هانيه: [خطاب به نگهبان‌هايي كه تنها خود او مي‌بيند[
صد بار مي‌گم دزد نمي خوام
همسايه فقير و درمونده و بيچاره
و بي‌كس نمي خوام ...
هركي اومد نزديك قصر بهش بگين
نيا جلو ....نيا جلو.....نيا جلو.....
يونس: هانيه!
هانيه: اگه اومد ... [شمشير را از دست يكي از آنها مي‌گيرد] اين جور دو تكه‌ش بكنين.
با شمشير چندين بار به طرف مقابلش ضربه مي‌زند. رو به يونس مي‌كند.
برو بگو كشتن اين گشنه‌ها رو از تو مي‌خوام
شمشير را به نگهبان پس مي‌دهد.
يونس: [بر سر و روي خود مي‌زند] تو خواسته‌هات پوشاليه
اين خواسته‌ها پوشاليه
اي واي خدا! بدبخت شديم.
هانيه: [نگهبان‌ها را مي‌بيند كه به او حمله مي‌كنند و در حالي كه فرار مي‌كند] اونجا كيه؟ اونجا كيه؟
يونس هاج و واج مانده است.
انبوهي از مردمان روي سكويي از سمتي وارد و از سمت ديگر خارج مي‌شود. هر كدام كاسه‌اي در دست و با حالتي ملتمسانه و مجسمه‌وار انگار كه از هانيه طلب كمكي دارند، به او خيره شده‌اند.
هانيه: قبر كجاست؟ مرگ كجاست؟
گم شيد بريد از همه تون بدم مياد
]خطاب به يونس[
برو سراغ اون بلا، ماهي طلا.
]يونس مردد است[
يونس: هانيه جان!
هانيه: هانيه و درد و بلا
گفتم برو سراغ اون ماهي طلا
]در را باز مي‌كند[
گفتم برو.
يونس گيج و درمانده خارج مي‌شود. از پشت سر هانيه همزاد او ظاهر مي‌شود.
همزاد: [به سرعت وارد و به او نزديك مي‌شود] آروم بگير، دعا بكن خلاص بشي.
هانيه: دعا كنم گدا بشم؟
همزاد: گداتر از گدا شدي.
گداي يك نگاه مهربون شدي
هانيه: گم شو برو، تو هم برو.
همزاد: ته دلت يه گوشه‌اي هنوز منم
نذار برم، من هانيه‌ام
يادت بياد من هانيه‌ام
غصه‌خور همسايه‌ها
يادت بيار من هانيه‌ام
هانيه: حالا ديگه سنگه دلم، از زندگي تنگه دلم غصه‌خور خودم شدم. برو، برو، هانيه روزهاي دور برو، برو.
سپس در حالي كه به‌شدت پريشان است، ظرف سفالي را برداشته و براي فرو نشاندن خشمش آن را محكم به زمين مي‌كوبد و بر خلاف تصورش ظرف پر از سكه‌هاي طلايي بوده و سكه‌ها روي زمين و در همه جا پراكنده مي‌شوند هانيه غافلگير شده است و به سرعت تلاش مي‌كند كه سكه‌هاي ريخته شده را جمع كند.
هانيه: همه‌ش طلاس، حتماً كار ماهي طلاس.
در حين جمع كردن آخرين سكه‌ها به‌تدريج همسايه‌ها از جاي‌جاي ديوارها و روزنه‌ها سرك مي‌كشند و فقط حالت جنون‌آميز او را متوجه مي‌شوند كه به هر جا مي‌دود.
يكي: هانيه بانو چي شده؟
هانيه: [با خودش] كي گفت كه گفت هانيه بانو چي شده؟
همسايه 1: من.
همسايه2: من.
همسايه 3: من، هانيه!
هانيه:[در حالي كه با دست‌هايش محكم جيب‌هايش را گرفته است] بازم شما؟....اين وقت شب؟ چي چي مي‌خواين از جون من؟ گم شين برين.
همسايه 1: هانيه بانو خل شده!
هانيه: [به سوي صدا برمي‌گردد] گم شو برو گردن دراز ايكبيري دماغ دراز.
همان همسايه: [از شدت خنده ريسه مي‌رود] به من مي‌گه گردن دراز
خودش شده عين گراز
چند تن از همسايه‌ها مي‌غرند و حالت يك حيوان درنده به خود مي‌گيرند.
هانيه:[او به همان همسايه حمله مي‌برد] برو بمير تنگ‌نظر زبون‌دراز
آره شدم عين گراز دلم مي‌خواد
تكه تكه تكه‌ت بكنم نبينمت
مي‌رم پيش جادوگره ازش مي‌خوام
يهو بشي يه گوش‌دراز
همسايه2: جادوگره؟ماهي طلا جادوگره؟
هانيه: آره، بله. اگه كه نيس پس چي چيه؟
همسايه 3: [خطاب به يكي از همسايه‌ها[
بسه ديگه سر به سر هانيه بانو تو نذار
مي‌خوام بگه چطور شده؟
چرا يهو در و ديوار طلا مـي‌شه؟
پلك مي‌زني مي‌ري مي‌آي محو مي‌شه؟
يه وقت تنور طلا مي‌شه
خمره آرد طلا مـي‌شه
جارو طلا، پارو طلا، ديگ طلا
كاسه آب طلا مي‌شه
فرش و حصير طلا مي‌شه
مي‌ري مي‌آي پلك مي‌زني دود مي‌شه
محو مي‌شه مثل باد و هوا مي‌شه؟
هانيه درمانده و پريشان از آنها فاصله گرفته و در مركز صحنه پشت به همسايه‌ها مي‌نشيند.
هانيه: چـي مي‌دونم كه چـي مـي‌شه؟
ازش مي‌خوايم به ما بده قصر طلا
يونس مي‌ره تا وقتي كه يونس بياد
كلبه مي‌شه قصر طلا
برق مي‌زنه هـزار برابر طلا
پنهان از چشم آنها سكه‌هاي طلا را از جيب‌هايش در آورده نگاهي به آنها مي‌اندازد و به سرعت دوباره سكه‌ها را در جيب‌هايش فرو مي‌كند.
هانيه: [با شادماني جنون آميز] طلا طلا فقط طلا ...
همسايه 4: بدبخت شده اين هانيه
رفته به باد اين هانيه
هانيه: [خشمگين[ گرسنه و گشنه يك نان سياه
بخت سياه، شب سياه، روز سياه
گم شه بره اون هانيه، نابود بشه اون هانيه
بره نياد اون هانيه، باد بياد. طوفان بياد
بلاي آسمون بياد پاك بكنه اسم منو
بره ز ياد اون هانيه
كي بود مي‌گفت اينا دوتا سربار همه‌ن
هم يونس و هم هانيه؟
يكي از همسايه‌ها: اين حرف دروغه هانيه
كسي نگفته هانيه
يكي ديگر: من كه نگفتم هانيه
من به تو گفتم هانيه؟!
ما به تو گفتيم هانيه؟!
يكي ديگر: [همان همسايه‌اي كه هانيه را دست انداخته است[
دروغ چرا؟ من به تو گفتم هانيه
به من نيگا كن هانيه
غرغرو بودي هانيه
ناراضي بودي هانيه
طلب نداشتي هانيه
ولي مي‌خواستي هانيه
يكي از همسايه‌ها: [خطاب به همسايه] بس كن چي مي‌گي بي‌پدر....
هانيه برمي‌خيزد و به سوي همان همسايه مي‌رود
هانيه: زار و نزار بود هانيه
تشنه يك قطره مهر بود هانيه
گشنه يك نان سياه بود هانيه
حالا گرازه هانيه
تشنه خونِِ همه‌تون
همين گرازه هانيه.
چنان مي‌غرد و مي‌خواهد آنها را بدرد كه همه فرار مي‌كنند. هانيه به تور ماهيگيري گوشه ديوار حمله مي‌برد و سعي دارد آن را پاره پاره كند. تور دور او پيچيده مي‌شود. او مي‌غرد و نعره‌هاي حيواني سر مي‌دهد. صداي رعد و برق شنيده مي‌شود و در يك لحظه هانيه به هيبت اژدهايي درنده در مي‌آيد. همه وحشت‌زده مي‌گريزند.
صحنه در خاموشي فرو مي‌رود.
در عمق صحنه دريا ديده مي‌شود.
يونس در حلقه همسايه‌ها و در مركز حلقه نشسته است. پيرمردي فرزانه در صدر مجلس ديده مي‌شود.
پير: ... دانستم ... او گفت برو اين را بگو
آن را بگو اين را بخواه
آن را بخواه، اما چرا يونس برفت و خواست؟
يونس چرا رفت و بگفت؟
پاسخ بده با من بگو راز نهفت
يونس: سوگند به آن داناي راز
آن بي‌شريك بي‌نياز
مي‌خواستم مرهم نهم بر زخم او
درمان كنم آن حسرت و درد ِ نياز
پير: سيماچه‌ها بر نفس ماست
سيماچه‌ها پنهان‌گر اسرار ماست
تا جان نگيرد شعله‌اي آتش نگيرد برگ و كاه
هر خواهشي چون شعله‌ايست
آتش زند بر جان ما افشا كند پنهان ما
معلوم كند ما كيستيم، فرشته‌خو يا اژدها
افشاگر پنهان ما اسرار ما كردار ما.
يونس: [نعره مي‌زند] آه اي خدا! آه اي خدا!
ياري‌گر آن اژدها آري منم
اين بي‌نوا، افتاده در دامِ بلا
جمعي در شوري خانقاهي و سماع‌گونه با هم دم مي‌گيرند و يونس در مركز حلقه به خود مي‌پيچد.
همه: سست تويي مرد نگون‌بخت تويي
سست تويي خواجه بيمار تويي
برده تويي خوار تويي برده تويي
خوار تويي برده آن ديو پليد
هان تويي هان كه تويي
يونس: واي خدايا! چه كنم؟
همه: مسخره خلق تويي
همَره آن بيهش و بيمار تويي
لوده اين معركه و مسخره برزن و بازار تويي.
يونس: واي خدايا! چه كنم؟
باد بيا، ابر بيا، موج شرر بار بيا
برق بيا، شعله بزن بر سر و جان
واي خدايا! تو بگير جان مرا.
پير: گوش به فرمان تو كيست؟
همه: كيست بگو؟ كيست بگو؟
يونس: مست منم
بنده بيمار منم
برده آن روح گرفتار منم
غرق در اين بازي اسرار منم.
هانيه در گوشه‌اي و فقط از منظر نگاه يونس ظاهر مي‌شود.
هانيه: از همه بيزار منم
دشمن اين خلق حسود
خلق گرفتار منم.
يونس: خام شدم خوار شدم
فقر ملخ بود و بخورد عقل مرا
جان مرا لعبتك شهوت ِ زر
هان بنگر پير مرا كشت مرا.
هانيه: بلبل سرگشته منم
ياوه‌گر دهر تويي
يونس: زر نبود چاره‌گر درد مرا
زر نبود چاره‌گر درد ترا.
هانيه:[در حال محو شدن] درد ترا مرگ ترا
يونس: پير بگو من چه كنم؟
من چه كنم چاره‌گري دردِ مرا...
پير: [مكث مي‌كند و برمي‌خيزد[
تنها خدا داناست و بس
خود را رها كن از قفس
همه برمي‌خيزند و يونس همان جا مي‌ماند.

داخل قصر يونس و هانيه.
يونس در گوشه‌اي از قصر و به همان حالت كه در حلقه همسايه‌ها بوده است، پريشان و به فكر فرو رفته ديده مي‌شود. هانيه در حال پنهان كردن خود در خمره آرد است.
هانيه: [با خودش] ما جونمون در خطره...
ما جونمون در خطره....
كاملاً در خمره پنهان مي‌شود. يونس مصمم به خمره نزديك مي شود.
يونس: بيا بيرون. بيا بريم....ماهي طلا منتظره...
صداي هانيه: [از درون خمره] ما جونمون در خطره...
يونس: ماهي طلا منتظره.
صداي هانيه: دروغ نگو خودت گفتي كه من نيام
]ترديد مي‌كند] خودش گفته كه من بيام؟
يونس: خسته شده از دست من
گفت كه برو با هانيه پيشم بيا
اون مي‌دونه كه چي مي‌خواد.....
اون بلده كه چي بخواد.
صداي هانيه: من چي مي‌خوام؟
يونس: مردنِ اين همسايه‌ها.
صداي هانيه: تك تكشون.
يونس: آره ديگه.
صداي هانيه: قصر طلا چطور مي‌شه؟
يونس: تو همه چي ازش بخواه.
صداي هانيه: يادت باشه من همه چي ازش مي‌خوام.
يونس: بيا بيرون. بيا بريم.
صداي هانيه: ما نباشيم نيان بريزن تو خونه.
يونس: بيان مگه چطور مي‌شه؟
وقتي بيايم...نابود شدن همسايه‌ها
كسي نمونده اين ورا
ما مي‌مونيم، من و تو قصر طلا
نابود مي‌شن همسايه
صداي هانيه: [جنون‌آميز مي‌خندد] بره‌ن ردك همسايه‌ها
قربون اين ماهي طلا ....
قربون اين ماهي طلا....
هانيه از خمره سر برمي آورد. ماسكي شبيه اژدها روي صورت او ديده مي‌شود. سكه‌هاي طلا روي لباس او را پوشانده است. يونس جاخورده اما فوراً بر خود مسلط مي‌شود. دو مرد مسلح دوباره از منظر نگاه هانيه ظاهر مي‌شوند.
هانيه: [خطاب به آنها] درسته كه تا ما بيايم....
كسي نمونده اين ورا
اما اگه كسي اومد
با شمشيراي تيزتون
تكه تكه تكه‌ش بكنين
نابود بشن اين آدما.
صداي مهيبي به گوش مي‌رسد. يونس جا مي‌خورد اما دوباره منتظر هانيه مي‌ماند.
هانيه در حال بيرون آمدن از خمره است. صحنه به‌تدريج تاريك مي‌شود.

با صدايي سهمگين و تكان‌دهنده پهنه دريا همراه با موج‌هاي بلند ديده مي‌شود. مرغان دريايي همچون صحنه اول در پروازند .
سايه يونس و هانيه كه در قايق بادباني ايستاده‌اند ديده مي‌شود.
يونس: [با تمام قدرت] طلا طلا طلا ماهي طلا
هانيه: [ابلهانه شادمان است] طلا طلا طلا ماهي طلا
يونس: ماهي طلا ... بيرون بيا...من اومدم سراغ تو با هانيه.
ماهي طلا براي لحظاتي ظاهر مي‌شود و سپس فقط صدايش شنيده مي‌شود.
صداي ماهي طلا: من حاضرم فرمان بده
هانيه: [با تعجب[ جادوگره ! حرف مي‌زنه!
يونس: قلب زنم رو پس ده
محبتِ رفته به باد ـ و پس بده
كلبه خاك و گلمون رو پس بده
رنگين‌كمونِ سفره خالي ما رو پس بده
نذار به ما پشت بكنن همسايه‌ها
نذار ز ما دوري كنن همسايه‌ها
گريه‌هاي وقت عزا، گريه براي غصه‌ها
غم‌هاي يك ناآشنا رو پس بده
از ما بگير قصر طلا، آتيش بزن به جون ما
سردي اين كوه طلا رو پس بگير
محبت رفته به باد و پس بده
از ما بگير قصر طلا
آتيش بگيره اين بلا، اي واي خدا! اي واي خدا!
بذار نباشه فاصله، ديوار نباشه بين ما
سفره ما يكي باشه
گشنگي و تشنگي همسايه‌ها
غصه باشه براي ما
دستِ يكي بالين بشه براي ما
سنگ صبور سينه‌مون بتركه
هزار هزار پاره بشه سينه ما
از غصه همسايه‌ها
غريبه‌ها يا آشنا
هانيه: [جيغ مي‌كشد] نه، نه، به حرف يونس گوش نده
به حرف يونس گوش نده
خودت گفتي كه من بيام.
صداي ماهي طلا: فرمان‌بر يونس منم.
هانيه: فرمانده يونس منم.
يونس: [مي‌خواهد فرمان بدهد، اما هانيه تلاش مي‌كند كه مانع حرف زدن او بشود[
نادان منم...
نادان‌تر از نادان منم
بايد ز تو مي‌خواستم
ديگر نباشد سفره‌اي خالي ز نان
هم مال من هم ديگران
ديگر نخوابد كودكي در حسرت يك لقمه نان
يا كه نگريد مادري از حال زار ديگران
نادان منم....
فرمان‌بر نادان‌تر از نادان منم
بايد بگيري جانمان
هانيه: نه … نه نگيري جانمان [با يونس مي‌جنگد[
يونس: [نعره مي‌زند] هان با توام
ماهي طلا
ترديد مكن
بايد بگيري جانمان
بايد بگيري جانمان
تا مردم ساحل‌نشين حيرت كنند از مرگمان درسي بگيرند مردمان
در هر زمان از قصه غمبارمان
هانيه: [در حال جنگ و گريز با يونس و دويدن به اين سو و آن سوي قايق] نه … نه، نگيري جانمان
نه....نه، نگيري جانمان ...
صداي ماهي طلا: آه اي دريغ ...تلخ است اين فرجامتان
قايق تعادلش را از دست مي‌دهد. يونس و هانيه با صدايي مهيب همراه با فريادهاي همسايه‌ها از دور و نزديك در دريا فرومي‌افتند. تصوير سايه‌اي بسيار كوچك يونس و هانيه و قايق كه در آب فرومي‌روند همراه با صداي ضربات سازهاي كوبه‌اي ديده مي‌شود و پس از آن صحنه آغاز نمايش حركت قايق‌هاي كوچك بر پهنه دريا به چشم مي‌خورد .
صداي آوازخوانان: [از دور نزديك] سيماچه‌ها بر نفس ماست
سيماچه‌ها پنهان‌گر اسرار ماست
تا جان نگيرد شعله‌اي آتش نگيرد برگ و كاه
هر خواهشي چون شعله ايست
آتش زند بر جان ما افشا كند پنهان ما
معلوم كند ما كيستيم فرشته‌خو يا اژدها
صداي ماهي طلا: يكي بود … يكي نبود …
غير از خدا هيچكس نبود.
ارديبهشت 1364

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 7:35  توسط رضا ميرزايي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گروه تئاتر خورشید در سال 1378 توسط جمعی از هنرمندان دانشجوی تئاتر در شهرستان اراک تشکیل گردید . این گروه ضمن تجربه در زمینه های مختلف تئاتری عموما در عرصه تئاتر کودک و نوجوان فعالیت می نماید.

نویسندگان
آرشیو موضوعی
نمایشهای اجراء شده توسط گروه
معرفی کتاب
معرفی کارتون
نمایشنامه
مقاله
شعر کودک
پیوندهای روزانه
انجمن تئاتر کودک و نوجوان
ماهنامه شهرزاد
مرکزهنرهای نمایشی حوزه هنری
حوزه هنری استان مرکزی
خانه تئاتر
موسسه پژوهشی کودکان دنیا
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان
سوره مهر
کودکانه
ماهنامه کودک
شورای کتاب کودک
موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان
سایت گلوری
خانه کتاب
کانون پرورش فکری
ایران تئاتر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
نمایش خلاق
تئاتر کودک و نوجوان پاکان
کارگاه تئاتر بومرنگ
کارگاه نمایشنامه نویسی نوجوانان
سایت نونهال
شورای گسترش زبان و ادب فارسی
کتاب چرخ و فلک
گل آقا
سلام بچه ها
انجمن تصویرگران کتاب کودک ایران
سایت نونهال
میهن بلاگ
کانون ادبیات ایران
انجمن فرهنگی ناشران کتاب کودک و نوجوان
رسول آذر
کودکان
هنر تئاتر
خانه کتابدار کودک و نوجوان
سوشیانت و اقلیما
هنر تئاتر(حسن رشیدی)
گروه هنری هونام
تئاتر همکلاسی ها
کاریز(سینا دلشادی)
پاتوق هنری(ایمان ملکی پور)
پیام عزیزی ( خیال دور )
بابک آب برین(سردخانه)
اسطوره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM